Friday, December 23, 2011

سفر

 از بچگی سفر رو دوست داشتم، البته سفرهای جاده‌. حالا فردا بعد از مدت‌ها قرار شده بزنیم به جاده. این جوری که من کلی ذوق کردم و بساط سالادالویه و آش رشته راه انداختم. موقعی که بچه بودیم با مامان و بابا مسافرت می‌رفتیم، همیشه مامان غذای توی راه رو آماد می‌کرد. توی جاده ساندویچ‌های دست پخت خودش رو می‌خوردیم. گاهی بابا عجله داشت و همون در حال حرکت توی ماشین غذا میخوردیم. غذای بیرون خوردن مرسوم نبود. اونجاهایی هم که مثل شمال بیشتر مسافر‌ها غذای رستوران‌ها رو می‌خوردند، به نظر مامان تمیز نبودند. اینجوری بود که ما اکثرا غذای خونگی می‌خوردیم. 
 اون وقتها، گاهی دلم می‌خواست می‌رفتیم ساندویچ آماده می‌گرفتیم یا حتی از این آش‌ها که کنار جاده می‌فروشند. ولی   خوب یکمی که بزرگتر شدم و چندباری غذای بیرون خوردم که دیگه قدر غذای خونگی مخصوصا وقتی مامان پخته باشه رو فهمیدم.  فرزان می‌گفت ما که چند روز در سفریم باید غذای بیرون بخوریم یک وعده هم روش، اما فکر کردم اگر برای توی راه ساندویچ خونگی داشته باشیم دست کم یک چیز مثل قدیم‌ها می‌شه. آدم گاهی خودش رو با چیزهای خیلی کوچک گول می‌زنه.

0 comments: