برای ظهر باید جایی باشم، اما چون حال پیاده روی نداشتم به فرزان گفتم برسوندم و حالا توی کافه کناری نشستم. هفتهء پیش نیویورک بودیم و از وقتی برگشتیم همینطور کار پشت کار پیش میآد. هنوز حتی خستگی سفر رو هم در نکردم. میخواستم مثل پارسال چندتایی عکس بذارم و یکمی هم سفرنامه نویسی کنم، اما فعلا که وقت نکردم. شاید آخر هفته انجام بدهم.
به آدمهایی فکر میکنم که سرکار میرند و درس میخوونند و سفر میرند و بازهم انرژی دارند، چطوری من اینقدر زود خسته میشم پس؟!
چند تا میز اونورتر، پنج تا پیرمرد نشستند با لباسهای ورزشی. وقتی من رسیدم کافی و کوکی هاشون رو هم خورده بودند. معلوم صبح زود رفتند ورزش و بعدش اومدند اینجا برای استراحت. حسابی هم گرم حرف زدنند. یکیشون که بیشتر از بقیه حرف میزنه اونقدر باانرژی و بااحساس داره از خاطرهها و اتفاقات میگه که دلم هوس میکنه برم سرمیزشون. حسابی بقیه رو میخندونه و در حالی که اونها بلند بلند میخندند خودش لبخند میزنه. سعی مکنم بین این همه صدا بشنوم چی میگند. یکیشون نمیدونم چی پیشنهاد میده که این با خنده جواب میده: دوست داری زن من رو اونجوری عصبانی ببینی وقتی داره سنگ پرت میکنه سمتم؟! دوست داری من جلوی دوستهام خجالت بکشم؟ و بعد میخنده.
دلم میخواد دست کم پیر که میشم حال و حوصلهام زیادتر باشه، دوستهایم هم راه دور نباشند که بتوانیم باهام بریم قدم بزنیم، بعدش بریم یک کافه حرف بزنیم. علی الحساب که قرعهمون فاصله است
0 comments:
Post a Comment