Tuesday, November 15, 2011

دلتنگی


اینکه اسمش رو گذاشتن دلتنگی شاید برای این بوده که دلِ آدم واقعا کوچک می‌شه. اونقدر که برای هیچی جا نداره. نه برای خوشی‌ها و شادی‌ها و نه برایم غم‌ها و دردهای دیگه. فقط دلش برای یک چیز خاص تنگه، اندازهء همون هم جا دارد نه بیشتر. این روزها دلم تنگه، چاره ای نیست جز تحمل.
امروز با وروجکم حرف می‌زدم، از مدرسه‌اش و ورزش و درسهاش می‌گفت. منم گوش می‌دادم و دلم می‌خواست اونجا بودم. برم مدرسه شون مسابقهء والیبالشون رو تماشا کنم یا برم کارنامهء نیم ترمش رو بگیرم. گاهی هیچ کس و هیچ چیز سرجایش نیست، گاهی خودم سرجایم نیستم.

0 comments: