گاهی زندگی مثل ترن هوایی میشه، همه سربالاییها و سرپایینیها تند و تند پشت سرهمند. فرصت استراحت و نفس گیری و فکر کردن ندارم. انگار همه چیز از قبل برایم معلوم شدند و من قراره فقط بازیگر باشم. اما گاهی همه چیز کُند و کِشدار میشه. فرصت فکر کردن و تغییر دادن دارم، اما نمیدونم چرا نمیتوانم چیزی رو عوض کنم. توی سربالایی سخت گیر کردم و تقلا میکنم بالا برم. مثل یک لاک پشت یواش یواش یک تکانی دارم. گاهی فکر میکنم قرار نبوده و نیست که سربالایی رو بالا برم. باید یک جا دور بزنم، یک جا یک تغییر اساسی بدهم. یک جوری راهم رو صاف و هموار کنم. اما نه میدونم اونجا کجاست، نه اینکه تواناییش رو دارم راه رو عوض کنم. الان توی همین سربالایی هستم، دلم میخواست به جاش توی ترن هوایی گیر کرده بودم. دست کم میدونستم چارهای نیست و مهلت تغییر ندارم.
0 comments:
Post a Comment