Wednesday, October 19, 2011

تکه‌ای از یک کتاب

چطوری شروع به نوشتن رمان خشم و هیاهو کردید؟-

فاکنر: نوشتن این رمان را با یک تصویر ذهنی شروع کردم. البته آن موقع نمی‌دانستم که داستان نمادین است. این تصویر ذهنی، تصویر دختری بود که پشت شلوارش گِلی بود و از بالای درخت گلابی از پنجره‌ای، مراسم تشییع جنازهء مادربزرگش را می‌دید و هرچه را که در آن اتاق می‌گذشت برای برادر‌هایش که پای درخت بودند شرح می‌داد. وقتی شروع به نوشتن داستان کردم و همهء بچه‌ها را معرفی کردم و گفتم که دارند چه کار می‌کنند و چطور شلوار آن دختر گِلی شده، تازه فهمیدم که غیرممکن است که همهء آنچه را که می‌خواهم بگویم، در قالب داستانی کوتاه بریزم و داستان باید تبدیل به رمان شود. و بعد از آن بود که متوجه نمادین بودن شلوار گِلی آن دختر شدم و آن تصویر ذهنی جایش را به دختر بی‌پدر و بی‌مادری داد که دارد از ناودانی پایین می‌آید تا از تنها سرپناه و خانه‌ای که در آن مهر و محبت از او دریغ شده و نیز درک و بصیرتی به او داده نشده، بگریزد. 
آن موقع داستان را از دید بچه‌ای خل وضع نوشته بودم. البته نمی‌دانستم چرا، ولی احساس می‌کردم که اگر داستان از زبان بچهء ابلهی بازگو بشود تاثیرش بیشتر از داستانی است که از دید آدم عاقلی بیان می‌شود. اما دیدم که انگار داستان را خوب ننوشته‌ام. این بود که دوباره شروع به نوشتن‌‌ همان داستان کردم منتها این بار از دید یکی دیگر از برادران آن دختر، اما بازهم داستان آن طور که می‌خواستم از کار درنیامد. برای بار سوم شروع به نوشتن داستان کردم و این دفعه از دید برادری دیگری؛ ولی بازهم داستان بیان نشد. این بار سعی کردم که این چند داستان را باهم تلفیق کنم و با روایت خودم، به نحوی شکاف‌هایشان را پرکنم؛ اما بازهم کتاب کامل نشده بود. پانزده سال بعد که کتاب به طور کامل منتشر شد، ضمیمه‌ای هم به آن اضافه کرده بودم و این در واقع آخرین تلاشم بود که داستان را آن طور که باید، بازگو کنم و از صفحهء ذهنم بزدایم تا از این رهگذر اندکی آرامش بیابم. و این کتابی است که بیش از هرچیز دیگر، دلم برایش می‌سوزد؛ نمی‌توانم تن‌هایش بگذارم و می‌دانم که هرگز نخواهم توانست داستانش را به درستی بیان کنم. گو اینکه بسیار سعی کردم و دوست دارم بازهم سعی کنم، اما می‌دانم که احتمالاً بازهم شکست خواهم خورد.


از روی دست رمان نویس
مصاحبه با چند نویسنده
ترجمهء محسن سلیمانی

0 comments: