هفتهء پیش کتاب دهم رو هم تموم کردم. سرگذشت پسربچهای که پایتخت تمام کشورها، اعداد اول تا هفت هزار وپنجاه و هفت، و خیلی چیزهای دیگر رو از حفظ بود، ولی نمیتوانست آدمها، قانونهاشون، و رابطههاشون رو بفهمد. درحالی که با حیوانها خیلی نزدیک بود. نویسنده کتاب رو خیلی ساده و روان از زبان پسربچهء داستان نوشته بود. تمام مدتی که کتاب رو میخواندم برای پدرومادرش غصه میخوردم از بس که ارتباط برقرار کردن باهاش مشکل بود. پدرش هرکاری میکرد برای اینکه پسرش رو راضی و شاد نگه دارد. اما خوب کار سادهای نبود. و خیلی وقتها ممکن نبود.
کتاب بعدی که شروع کردم، این کتاب از کارهای ونه گوت هست. خواندن بیشتر کتابهای ونه گوت اینطوری که شروع میکنی به خواندن و چند صفحهء اول کُند پیش میری، بعد از دو-سه فصل اما نمیتوانی خواندنت رو قطع کنی. دلت میخواهد هیچ کار دیگری نکنی و توی داستانش غرق بشی. اما از طرف دیگر دوست نداری کتاب تموم بشه. الان توی این وضعیتم، صبح تا بیدار شدم، رفتم سراغ کتاب. و خوب بیشتر از نصف کتاب تموم شد.
0 comments:
Post a Comment